تبليغاتX
عاشق ترکمن صحرا
عاشق ترکمن صحرا
عاشق صحرا هستم و قوم ترکمن و فرهنگ غنی آن 
قالب وبلاگ
فعلا" می روم تا چند وقتی رو  با خودم باشم و کارهای نیمه تمام مانده رو کامل کنم و دوباره بر خواهم گشت .


گه گداری شعری می سرایم که گویای احوالاتم باشد !
اینم از احوالات این روزهای من 

از این دنیا چه می خواهم 
نمی دانم 

خود هم سخت مانده ام 
که در این دنیا چه می خواهم 

ولی شاید دلم در اوج دستانی است 
که دستانم به دست گیرد 
و با خود به اوج آسمان ها 

آیه ی احساس بودن را زمزمه سازد 
نمی دانم 

ولی شاید نگاهم حسرت آن روزها را خواهد کرد 
ولی افسوس از این رویا 

زمان ها در گذرند 
ولی باز نمی دانم از این دنیا چه می خواهم 
ولی شاید زمانی ناز 
         ببینم روی خندانش 

خدایا این بار می گویم 
             می دانی از این دنیا چه می خواهم ؟

حال فهمیدم از این دنیا چه می خواهم !
تو بده آنچه را که می خواهم .

فعلا" خدانگهدار تا باز با قدرتی صد چندان برگردم .

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:38 ] [ سعید صحرا ] [ ]


هدف و مقصود شناخت مختومقلی ، زبان شعری، کشف‌های شاعرانه، سبک شعری و مضامین شعر مختومقلی است یا بهانه ای برای هم اندیشی و نشست فعالان فرهنگی ،  یا دلیلی برای تفریح و گشت و گذار در ترکمن صحرا !

چند سالی است که بعد از برگزاری همایش مختومقلی به صورت بین المللی و رنگ و لعاب گرفتن این مراسم ، من نیز با هر عنوان و همراه با هر محفلی ( شاعران ، نویسندگان ، خبرنگاران ، فعالان فرهنگی  ، دوستان و...) خود را به این مراسم می رسانم و از آن بهره مند می شدم !
ولی هر سال و با نزدیکی به این مراسم هزاران هزار وعده های متفاوت شنیدم و باور نکردم !
از ساخت مجموعه فرهنگی و مهمانسرا و هتل و غیره .....

ولی متاسفانه این مجموعه حتی برخوردار از زیر ساخت های اولیه پذیرایی از مهمانان را ندارد !



سال گذشته با 2 روز اقامت در سر مزار مختومقلی با صحنه هایی بسیار زیبا که بر اعماق وجودم نشت و اشک شوقی بر چشمان اندوه بارم جاری کرد مواجه شدم !

در حال گشت و گذار در محیط مزار بودم و مردم و مشتاقان دوستدار مختومقلی ، در هوای گرم و خاک آلود آق توقای ، ناگهان چشمانم به 2 وانت باری  افتاد که بشکه های آب آشامیدنی سرد را گذاشته بود تا مردم آب بنوشند ، جرعه آبی نوشیدم و در سایه خودرویی نشستم ، تا هم گلویی تازه کرده باشم و هم نفسی تازه کنم تا به ادامه   مسیرم ادامه دهم ، فردی میانسال با خنده ای زیبا بر لبان و آرامشی خاص و قطرات عرق بر پیشانی و  چین و چروکی بر پیشانی که همه و همه خبر آز آن می دانند که جوانی به سر رسیده و در ابتدای میانسالی است !
دیدم این مرد با آرامشی خاص می گوید که آب را هدر ندهید و هر آنچه که قصد نوشیدن دارید بردارید تا دیگران هم از این نعمت استفاده کنند !
به یک باره  این سوال برایم ایجاد شد که این فرد در قبال اخذ چه مبلغی این کار را انجام داده است !و آیا باز هم با اتمام این آب وظیفه دارد که آنها را با آب آشامیدنی و یخ برای مردم بیاورد !

به پلاک خودرو دقت کردم
پلاک گنبد بود
حس پرسشگریم گل کرد و لب به سخن گشودم
سلام و خسته نباشیدی عرض کردم و پرسیدم : آب تمام شود باز هم مجبوری بیاوری ؟
این آب را از کجا می آوری ؟
در قبال این کار چه مبلغی اخذ می کنی ؟

فرد میانسال : خنده ای زیبا بر لبانش جاری شد و گفت :  وظیفه ام است ولی مبلغی نمی گیرم !

من گفتم :  پس کارمند ارگان و نهادی  دولتی هستی و تو را برای این کار گمارده اند ؟

فرد میانسال ، دوباره با همان خنده زیبا و دلنشین بر لبانش گفت : نه خیر !
کارمند ارگان و نهادی نیستم !


و گفت: برای رضای خدا و رفاه حال مردم این کار را انجام می دهم !
و شعری از مختومقلی برایم خواند که دقیقا" یادم نیست چه بیتی بود !
ولی شعری بود با مضمون خدمت به خلق
او گفت این  سال سومی است که موفق به انجام چنین خدمتی می شوم !
گفت که از شهر گنبد می آید

ناگهان عرق شرمی بر پیشانیم نشست و از این برداشت اشتباه خود متاثر و ناراحت شدم !
و با یه خسته نباشید و خداقوت به این عزیز سایه  را ترک کردم و به مسیر خود ادامه دام



[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:22 ] [ سعید صحرا ] [ ]
همه چیز در گذر است و این گذر همراه با تغییر...زمان و زمانه دگرگون می شوند و تعاریف را سست می کنند...

یکی از آن چیزهایی که در معرض تندباد ناشکیب فراموشی مان قرار دارد ، وفاداری است... آنی که یا برآمده از

تعهدی و امانتی است یا حلقه ای با آنکه یا آنچه جذبمان می نماید...

همیشه وفادار بوده ام ! حتی به قیمت محرومیت ها !


مگر زندگی چیست؟!
همین هاست!
عهد ها و عادت ها ست !

یا احترام به آنچه که  لحظه ای ...روزی ...ماهی ... سالی و یا سال ها درگیرمان ساخته بوده است...

به قول مولانا :

من غلام قمرم ، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:46 ] [ سعید صحرا ] [ ]
سویگه ده مد دن قاچیان دیدن مه !
حک(حق) آیدیان سویگده یتبدر مد دن

کن قیز شه گون ایردن بیزی سویسه
ارتی ایردن دوشیا باشقه بیر اوده

یاشلین یاقدینه اوکدم برگون
قربان دیان یگت سویبدر بر قیز
اون سون را شاهمراده
اون سون ایگدره
هزرم سویان میشتگ قزاق یگده
ارتی کمه سویجگه
بله ده هنیز

عشق دیان هر کمده بر بولمل در
چالشب بورگ بولمر تازه تازه دن
تازه کوزهن سوئه ساوق مش دیپ
اچیب یور مله ددر منچه کوزه دن
اونلر سویگه حق دن گورن آچلسه
قیز لرن طرفه چکردم حکمان
اینه بولسه قیزلن کن بیرنه گورب
اولن سویگه دیان زادنن قورکیام

ترجمه فارسی:
می گوئید عشق هم از مد افتاد !
حرف حق می گوئید عشق هم از مد افتاده
خیلی از دختر ها امروز ما رو دوست داشته باشند
فردا صبح زود هم قدم می شود با کسی دیگر
روزگار جوانان را خواندم
دختر جوانی به نام قربان را دوست داشت
بعدش شاهمراد را
و بعدش ایگدر را
هنوزم دوست دارد جوانی را به نام قزاق
و فردا مشخص نیست عاشق چه کسی خواهد شد
عشق باید برای هر فردی تک و یکی باشد
نمی شود تعویض کرد و تازه کرد و تازه کرد !
با دلیل سرد بودن آب کوزه جدید
(کوزه  ملقب به پسر جوان است )
نباید نوشید از آب این کوزه جدید
زمانی که از عشق حرف به میان می آمد
بی قید و شرط طرف دختران را می کشیدم
ولی ، اما حال با دیدن دختران زیادی
از چیزی به نام عشق می ترسم !

کریم قریان نفس
1391/2/2تایپ و ترجمه : سعید ایگدری
 (متاسفانه بخشی از اشعار به زبان روسی بود و نتوانستم به درستی ترجمه کنم )
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:36 ] [ سعید صحرا ] [ ]
خوب که فکر می کنم

هنوز هم زمانی که با کسی روبرو شوم

با کسی .. رهگذری ... پیاده ای ...

یا نشسته روی همین صندلی ها !

باز هم به همین سادگی 

مثل تمام روزهایی که این نگاه ها رو نمی شناختم

از کنارش به همین سادگی می گذرم !

و باز هم بعد از این همه سالها

بی تفاوت

رد می شوم !

و باز هم آرامتر سکوت می کنم تا صدایم کسی را آزار ندهد !

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 8:31 ] [ سعید صحرا ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سعید ایگدری هستم زاده شهر و دیار ترکمن ،دست به قلمی دارم با قلمی شکسته ، خواهان آرامش وعشق، آبادانی صحرا..... و به دنبال رساندن مردم شهر و دیارم به پله های بالای ترقی و رشد و بالندگی چه در مسائل فرهنگی و اقتصادی و .... از خداوند متعال خواهانم مرا در این امر یاری کند .

تا نگاهها تازه نشود، جهان کهنه، پوست نمی اندازد و نو نمی شود و به همان من وال باقی خواهد ماند.
پس باید نوع نگاه ها را تغیر داد دیدن و حل مشکلات بیان حقایق و..... و بیان آن از نگاهی دیگر خود یک هنر بزرگ است.
و این است هدف ما .........................


کارها و علایق :

خبرنگار آزاد، عضو یوسته انجمن روزنامه نگاران استان گلستان ، عضو خانه مطبوعات استان گلستان



گئچدی
بویرده ن آتلی گئچدی
یؤره گی اوتلی گئچدی
چقیپ سؤرانگ سیز شؤنده ن
من یانی دادلی گئچدی


عبور
از اینجا مردی با اسب گذشت
با کوله باری از درد
برید بپرسید از او
او چون من فریادی دارد

(شعر از ایوب گرکزی)
لینک دوستان
امکانات وب